تبليغاتX
اعماق وجود

اعماق وجود

سیستم وبلاگی بسیار بسیار کوچک و جمع و جور.


اگر تونستید یه سری بهش بزنید و یه نظری بدید

البته با این ذهنیت که کل برنامه نویسی و طراحی اون کلا حدود 3 ساعت بوده از دیتا بیس گرفته تا پنل ارسال مطلب که بسیار ساده است.

http://talkhand.6te.net

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 14:25  توسط   | 

ملودی های عاشقانه

ملودی های عاشقانه یک استاد کار .....

چگونه بخوانمت

چگونه ببویمت

چگونه ببینمت

وقتی چشم و گوش و زبانم را ربوده اند ....

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 14:22  توسط   | 

بهای عشق چیست جز عشق؟

بهای عشق چیست جز عشق؟

یک مسلمان سالخورده، بر روی یک مزرعه در کوهستان های " کنتاکی شرقی" (یکی از ایالت های آمریکا) همراه با نوه جوانش زندگی می کرد.


پدربزرگ هر صبح زود بر روی میزآشپزخانه می نشست و قرآنش را می خواند.
نوه اش تمایل داشت عین پدربزرگش باشد و از هر راهی که می توانست سعی می کرد از پدربزرگش تقلید کند.
یک روز آن نوه پرسید: پدربزرگ، من تلاش می کنم که مثل شما قرآن بخوانم اما آن را نمی فهمم وآن چه را که من نمی فهمم، سریع فراموش می کنم و در نتیجه آن کتاب را می بندم. چه کار باید انجام بدهم که آن قرآن را خوب بخوانم؟
پدربزرگ به آرامی از گذاشتن زغال سنگ در کوره بخاری دست کشید و جواب داد:

این سبد زغال سنگ را داخل رودخانه بگذار و برگشتنی برای من یک سبد آب بیاور!
آن پسر انجام داد آن چنان که به او گفته شده بود، اما همه آب قبل از این که او دوباره به خانه بیاورد به بیرون نشت می کرد.
پدربزرگ خندید و گفت:
تو مجبورهستی که اندکی، سریع تر زمان آینده را جابجا کنی و او را به عقب، به طرف رودخانه فرستاد تا دوباره با آن سبد تقلا کند.
این دفعه آن پسر سریع تر دوید، اما آن سبد قبل از این که او به خانه برگرد خالی می شد.
پسر جوان به پدربزرگش گفت که حمل کردن آب با سبد یک کار غیر ممکن است، و به همین دلیل او رفت و به جای سبد یک سطل آورد.
پیرمرد گفت:
من سطل آب نمی خواهم، من یک سبد آب می خواهم.
تو به اندازه کافی تلاش نکردی. و سپس پیرمرد از در خارج شد تا تلاش دوباره پسر را تماشا کند.
در این مرحله، پسر می دانست که این کار بی فایده است اما او می خواست به پدربزرگش نشان دهد که هر چقدر هم سریع بدود، با این حال آب به بیرون نشت می کرد قبل از این که او به خانه برگردد.
پسر دوباره آن سبد را داخل رودخانه کرد و سخت دوید، اما زمانی که رسید نزد پدربزرگش، سبد دوباره خالی بود.
پسر گفت: دیدی پدربزرگ، این بی فایده است.
پیرمرد گفت: واقعا تو فکر می کنی که آن بی فایده است؟
نگاه کن به داخل سبد!
آن پسر به داخل سبد نگاه کرد و برای اولین بار متوجه شد که آن سبد تغییر کرده بود.
آن سبد زغالی قدیمی کثیف، تغییر شکل یافته بود و اکنون داخل و بیرونش تمیز بود.
آن است رویدادی که تو زمانی که قرآن می خوانی. شاید تو درک نکنی و یا به خاطر نیاوری همه چیز را، اما درون و بیرون توتغییر خواهد کرد.
آن، کار خداست در زندگی ما!
یعنی هدایت!

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 14:20  توسط   | 

یک فلش بسیار زیبا و آرامش بخش

یک فلش بسیار زیبا و آرامش بخش 
در :
http://docbook.ir

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 14:18  توسط   | 

کمک های دانشجویی

اگر پایان نامه خودتونو هنوز آماده نکردین حتما به این سایت سر بزنید البته حتما بای با مسئولش تماس بگیرید . تا پایان نامه شما  در کوتاه ترین زمان ممکن و کامل ترین شکل ممکن به شما تحویل بده

صحافی شده و آماده تحویل به استاد

http://flashkar.net/proje
09123046915 آقای محمدی
09121362383  آقای پیری

لیست سایر مقالات سایت
+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 14:17  توسط   |